می خوام گاهی خودم نباشم . خودی که فقط خودم نساختمش. دیگران هم همون اندازه مقصرن که شاید کمی کمتر خودم باشم . فرق کردم . شکلم دار کم کم عوض می شه . بوی هوای تازه رو دیگه نمی دم. پوستم کلفت تر شده . صدام دیگه به کسی نمی رسه و صدای کسی رو اونطور که باید نمی شنوم . حتی می ترسم تلخیم بیش از شیرینیم شده باشه . هر کدوم از این تغیرات می تونن یه آدم سالم معلول / سرد / ضمخت / کر و یا کور کنه . چطور می تونم این بار سنگین رو با هر پنج حواس پنچ گانه ام تحمل کنم .خسته شدم از این " این " بودن . پس خواهشا بهم خرده نگرين كه اين چيه تو وبلاگت ميذاري يا مينويسي حالا که حق زندگی ندارم می خوام بازم احساس داشته باشم..می خوام گاهی گریه کنم..اصلا اشکهام رو صورتم خشک بشه...بزار همه بدنن که بازم دل دارم . می فهمم..درک می کنم...