تبليغاتX

.:: باد صبا ::.

.:: باد صبا ::.

ما با هم می خندیم .... تنها گریه می کنیم .... تظاهر به خوشبختی می کنیم .... اما درونمان تنهاست

..:: پست ثابت ::..

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

                   

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

  

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

براتون ترجمه وبلاگم رو به ۴ زبان گذاشتم با كليك بر روي پرچم هر كشور

ميتونين وبلاگ رو به زبان همون كشور مطالعه كنين

 

                                                 

 

 ..::برای اطلاع از آپ شدن وبلاگ حتما در خبر نامه عضو شوید:.. 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع | لینک ثابت


..:: تغییر آدرس وبلاگ ::..

سلام به همگی.

بنا به دلایلی من باید آدرس وبلاگمو تعغییر دادم و دیگه نمیتونم تو این آدرس ادامه بدم.

و بازم بنا به دلایلی نمیخوام یه سری اشخاص آدرس جدید وبلاگمو داشته باشن.

به همین دلیل خواهشا اگه آدرس جدید وبلاگو میخواین تو نظرات به صورت خصوصی بگین.

در ضمن مجبور شدم کلیه پیوند هارو پاک کنم  تا نتونن کسان دیگه از طریق شما وبلاگ منو پیدا کنن.

اگه کسی از شما سراغ منو گرفت بگین نمیشناسیم


شما را وصیت می کنم به ترس از خدا در نهان و عیان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جریت­ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهای شیطانی
و خواهش­های نفسانی و شکیبایی بردرشتی مردمان
و دوری گزیدن از همنشینی با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشینی با نیکان و بزرگواران همانا بهترین
مردم کسی است که برای مردم مفید باشد و بهترین


 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع | لینک ثابت


..:: هرگز تو را نخواهم بخشید ::..

 

یه روز دلو دادم بهت امروز می خوام پس بگیرم دیگه نمیخوام دروغی برای چشمات بمیرم

تو اونی نیستی که دلم یه عمری آرزوشو داشت اونکه که به پاش این دل من بود و نبودشو گذاشت

نفهمیدم که چشم تو به من خیانت می کنه دلت پیش غریبه ای ازم شکایت می کنه!!

من میرم بسه دیگه

طاقت موندن ندارم

بین این همه گناه حس واسه خوندن ندارم

بزرگترین گناه من باور عشقت بود و بس

این آخرین ترانمه همراه آخرین نفس

کس دیگری را دوست می داشت بارها گفتم مرا دوست داری؟

 

گفت: آری

 

تا آن موقع خاموش بودم تا آخر از پای شکیب افتادم وگفتم:

 

راستش را بگو تو را خواهم بخشید . به دیگری دل بسته ای؟

 

گفت: نه

 

فریاد زدم بگو... راستش را هر چه که هست تو را خواهم بخشید

 

 

از گناهت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت.

 

عاقبت با امید و آرزوی  فراوان پیش آمد و گفت : آری

 

مرا ببخش دیگری را دوست دارم.

 

گفتم : مدتها تو به من دروغ گفتی ، این بار من به تودروغ گفتم

 

تو را نخواهم بخشید ...

 


 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع ..:: حرف دل ::.. | لینک ثابت


..:: خدا آن را تازه آفریده است ::..

من تشنه آتشم.

آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن !

آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را یک جا بر سرم بریز!

بگذار بسوزم!

بگذار در آن آتش های سیال بگدازم !

مترس !

آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن!

به جان من بریز !

این همه در اندیشه ی سلامت و راحت من مباش!

می خواهم در آن چه تو می گدازی ، بگدازم!

بگو ، بریز ، دهانت را بگشای

ای قله ی سنگی آتشفشان !

خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد......

من دیگر تحمل ندارم.

آن زندان بزرگ را بشکن!

و آنگاه خود را کلمه ای میابی!

که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی.

و خود را اندامی که روحت منم.

و مرا سینه ای که

دلم تویی

و خود را معبدی که راحبش منم

و مرا قلب که عشقش تویی.

و خود را شبی که مهتابش منم

و قندی که شیرینیش تویی.

و خود را پدری که طفلش منم!

و مرا شمعی که  پروانه اش تویی.

و خود را انتظاری که موئودش منم.

و مرا التهابی که آغوشش تویی.

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان سرت را تکان می دهی و میگویی

نه خدا آن را تازه آفریده است


 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع ..:: حرف دل ::.. | لینک ثابت


..:: و باز هم عشق یعنی کشک ::..

از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم...
سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس مي کرديم...

مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم که مشکل از کدوم يکي از ماست...اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...عشقمون واسه يه زندگي رويايي کافيه...بچه مي خوايم چي کار؟...در واقع خودمونو گول مي زديم...
هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم...
تا اينکه يه روز علي نشست رو به رومو گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟...فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم...خيلي سريع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر تو رو همه چي خط سياه بکشم...علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...
گفتم:تو چي؟گفت:من؟
گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟
برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...
با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه...

گفت:موافقم...فردا مي ريم...

و رفتيم...نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...اگه واقعا عيب از من بود چي؟...سر

خودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصت فکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...بهمون گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...

يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره هردومون ديد...با

اين حال به همديگه اطمينان مي داديم که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...

بالاخره اون روز رسيد...علي مث هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...داخل ازمايشگاه شدم...

علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟

که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش ازناراحتي بود...يا از

خوشحالي...روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي شد...تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...بهش گفتم:علي...تو چته؟چرا اين جوري مي کني...؟

اونم عقده شو خالي کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چيه؟...من

نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منو دوس داري...گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني...پس چي شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان مي بينم نمي تونم...نمي کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه کنم...و اتاقو انتخاب کردم...

من و علي ديگه با هم حرفي نزديم...تا اينکه علي احضاريه اورد برام و گفت مي خوام طلاقت بدم...يا زن بگيرم...نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراين از فردا تو واسه خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمي تونستم باور کنم کسي که يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش کرده بودم...حالا به همه چي پا زده...

ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمايش هنوز توي جيب مانتوام بود...

درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاريه رو برداشتم و از خونه زدم بيرون...

توي نامه نوشت بودم:

علي جان...سلام...

اميدوارم پاي حرفت واساده باشي و منو طلاق بدي...چون اگه اين کارو نکني خودم ازت جدا مي شم...

مي دوني که مي تونم...دادگاه اين حقو به من مي ده که از مردي که بچه دار نمي شه جدا شم...وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم که عيب از توئه...باور کن اون قدر برام بي اهميت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه...

براي خودم متاسفم...اين که يه عمر مو...بهترين لحظات عمرمو پاي چه ادمي هدر دادم...يه ادم دورنگ...يه ادم دروغگو...

توي دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز

منبع : http://ashiyaniazharir.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع ..:: داستان ::.. | لینک ثابت


..:: بذار برو ای لعنتی ::..

 

کاش که اون روز میدونستم همه کارات کلکه

باید از نگام میخوندی عشقم برات تکه

خیلی ها ازم میپرسن چرا از غم مینویسم

میخونم همه بدونند عشق ها دوز و کلکه

 

اگه پرواز دل من روی یک خط غمه

اگه طول خط عمرم پر از پیچ و خمه

باید از جاده غم یه درس عبرت بگیرم

توی این راه بمونم عشقم رو پس بگیرم

 

بازی نکن با دل من دل من بازیچه نیست

دیگه بس کن بی حیا نفست همیشه نیست

 

اگه تنها شدنم ای خدا یه قسمته

پس بزار تنها بمونم تنهای یه نعمته

 

اگه پرواز دل من روی یک خط غمه

اگه طول خط عمرم پر از پیچ و خمه

باید از جاده غم یه درس عبرت بگیرم

توی این راه بمونم عشقم رو پس بگیرم

 

خواستی بری با رفتنت اشک منو در بیاری

خواستی بری با رفتنت غم روی غمهام بزاری

خواستی بری با رفتنت یه زخم کهنه بزاری

حالا میخوای برگردی و تیشه به ریشم بزنی

 

آره بدون کور خوندیو اسیر کارات نمیشم

دیگه برام تو مردی و کابوس رویاهات میشم

بزار برو ای لعنتی تو از جونه من چی میخوای

میخوای برات من بمیرم نه بابا کم نمیخوای

 

بازی نکن با دل من دل من بازیچه نیست

دیگه بس کن بی حیا نفست همیشه نیست

 

اگه تنها شدنم ای خدا یه قسمته

پس بزار تنها بمونم تنهای یه نعمته

 

خدا یار بی کسونه خدا خیلی مهربونه

تو برو با روزگارت چی میشه خدا میدونه


 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع ..:: حرف دل ::.. | لینک ثابت


..:: پله پله تا ملاقات خدا ::..

 

 

-در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم.
-خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
-من در پاسخش گفتم: "اگر وقت دارید"
-خدا خندید :
-وقت من بی نهایت است....
-در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
-پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
-خدا پاسخ داد: کودکیشان.
-اینکه از کودکی شان خسته می شوند’
-عجله دارند که بزرگ شوند’
-و بعد دوباره پس از مدت ها ’ آرزو می کنند که کودک باشند.
-...اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
-و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
-اینکه با اضطراب به آینده می نگرند
-و حال را فراموش می کنند
-و بنابراین نه در حال’ زندگی می کنند و نه در آینده
-اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند’
-و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند.
-دستهای خدا دستانم را گرفت
- برای مدتی سکوت کردیم
-و من دوباره پرسیدم:
-به عنوان یک پدر ’
-می خواهی کدام درس های زندگی را
-بندگانت بیاموزند؟
-او گفت : " بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد’
-همه ی کاری که انها می توانند بکنند این است که
-اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
-بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ’
-بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم’ ایجاد کنیم
-اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
-بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ’
-کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
-بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند ’
-فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
-بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ’
-و آن را متفاوت ببینند.
-بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند ’
-بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.
-من با خضوع گفتم :
-از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.
-آیا چیزی هست که دوست دارید بندگانتان بدانند؟
-خداوند لبخند زد و گفت:
-فقط اینکه بدانند من اینجا هستم" همیشه"


 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع ..:: داستان ::.. | لینک ثابت


..:: آی خـــــدا دلــــم واست تنگ شده ::..

 

 

 کارت پستال - آغوش خدا ...

 

 

توی خلوت پر از همهمــــه ام

که صدایی به صدا نمی رسه

اگه مـــــی تونی منو دعا بکـــن

من که دستم به خدا نمی رسه

آســـــمونا ارزونی پرنده ها

جای آسمونا یه قفس بده

همه ی داروندارمـــــو بگیر

هرچی بودمو دوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید

من هزار و یک شـــبه معطلــــم

تا ته جاده دنیــــــا رفتـمو

بازم انگار سر جای اولــم

چرا دنیا با تمام وسعتش

مرهمی برای زخم من نداشت

پای هرچی که دویدم آخـــرش

حسرت داشتنش رو تو دلم گذاشت

سر روشونه های ســـنگ روزگار

قد این فاصله هق هق می کنم

دارم از ثانیه ها سیر می شـــم

دارم از دوریه تو دق می کنـــــم

پشت خنده های مصنوعی من

دل به این بغض گلو شــکن بده

روزگــــار ســــــردمو ورق بـــــزن

دست مهربونتــــو به مــــن بده

گم شدم توی شبی که خودمم

شبی که حتی یه فانوس نداره

منو با خودت ببر به روشــــــنی

آخه هیشکی مثه تو منو دوست نداره

لک زده دلم واسه یه همزبـون

شیشه دله همه سنگ شده

می دونی دلیل گریه هام چیه؟!!

...آی خـــــدا دلــــم واست تنگ شده...


 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع ..:: حرف دل ::.. | لینک ثابت


..:: اگه پسرا با جنبه بشن چی میشه ::..

اگه پسرا با جنبه بشن چی میشه!!!!

 

1.هر پسری فقط یه دوست دختر داشت(و از اونجایی که امار تعداد دختران از پسران بیشتره،سر

تعداد کثیری از دختران بی کلاه می موند و لذا جنگ جهانی سوم بین دختران اتفاق می افتاد).


2.هر پسر هفته اول اشنایی با یه دختر به خواستگاریش می رفت(لذا دوران خوش دوستی و

استرس های قرار ملاقات از بین می رفت).


3.فشار بر روی دختران برای قبول شدن در دانشگاه به شدت افزایش می یافت.


4.بوی ترشی کشور رو بر می داشت (لذا مشکلات زیادی برای شهرداری پیش می یومد).


5.ازدواج برای دختران تبدیل به ارزو و رویای شبانه می شد.


6.برای گرفتن گل از دست عروس در عروسی خون و خونریزی راه می افتاد.


7.مانتو ها تنگ تر،جوراب ها کوچیک تر،شلوارها کوتاه تر و روسری حذف می شد.


8.شوهر مثل قند و پنیر کوپنی می شد و صف های طولانی برای گرفتن آن به وجود می امد.


* پس به این نتیجه می رسیم که پسر ها همین طور بی جنبه باقی بمونن هم برای دخترا بهتره

هم برای تمدن و جامعه بشری.

.

.

.

.

در ضمن یه چیزایی توی ادامه مطلب هست که دخترا نمیتونن واردش بشن و اگه پسری خواست وارد بشه تو قسمت نظرات بطور خصوصی به من بگه تا من رمز رو بهش بدم ( اینم بگم که فقط کسانی که وبلاگ دارن میتونن  رمز رو بخوان )


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع ..:: نوشته های طنز ::.. | لینک ثابت


..:: هرگز به ذکاوت خود مغرور نشوید و به دیگران نخندید ::..

شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری براش تعیین شده شرکت کرده .

 

سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد :

 

1-جنگ 100 ساله چند سال طول کشید؟

الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال

آن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد .

 

2-کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟

الف-برزیل ب-شیلی ج-پاناما د-اکوادور

آن ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست .

 

3-مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف-ژانویه ب-سپتامبر ج-اکتبر د-نوامبر

آن شخص از خدا کمک خواست .

 

4-کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟

الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانویل

آن شخص این سوال رو با پرتاب سکه جواب داد .

 

5-نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟

الف-قناری ب-کانگرو ج-توله سگ د-موش صحرایی

آن شخص از خیر یک میلیون دلار گذشت .  

 جواب سوالات در پایین 

 

اگر شما فکر میکنید که از آن شخص باهوشتر هستید و به هوش او میخندید پس لطفا به جواب صحیح سوالات در ادامه مطلب توجه کنید :


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ندوني بهتره در ساعت موضوع ..:: هوش و سرگرمی ::.. | لینک ثابت